موفقیت «هستی شورینی» از همدان در پویش ملی برسد به دست رزمندگان لانچر

هستی شورینی نوجوان 15 ساله همدانی توانست در پویش ملی برسد به دست رزمندگان لانچر به رتبه برتر دست یابد.

کد خبر : 37269
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 21 جولای 2026 - 5:16
موفقیت «هستی شورینی» از همدان در پویش ملی برسد به دست رزمندگان لانچر
استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از همدان هستی شورینی، عضو انجمن ادبی سیمرغ و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان همدان، موفق شد در پویش ملی «برسد به دست رزمندگان لانچر» که با هدف تقویت مهارت‌های نوشتاری و ایجاد پیوند عاطفی میان نسل جوان و مدافعان امنیت برگزار شد، جایگاه ممتاز کسب کند.

شورینی در گفتگو با خبرنگار فرهنگی تسنیم در همدان درباره انگیزه‌های خود برای شرکت در این پویش گفت: هدف اصلی من از نوشتن، توانایی ایجاد لبخند بر لبان دیگران است. امیدوارم این نامه، اگر به دست یکی از رزمندگان برسد، بتواند دلگرمی کوچکی برای آن‌ها ایجاد کند.

وی با اشاره به ریشه‌های توانمندی ادبی خود، مطالعه و شنیدن پادکست را از عادات روزانه خود دانست و افزود: مطالعه مستمر و گوش دادن به پادکست‌ها به من کمک کرده است تا قلم دلنشین‌تری داشته باشم. در این اثر، تلاش کردم تا در احساسات رزمندگان غرق شوم تا بتوانم اثر مثبتی خلق کنم.

این نویسنده نوجوان همچنین خاطرنشان کرد که این موفقیت، هویت نویسندگی او را تقویت کرده و به او ثابت کرده است که فراتر از قالب‌های سنتی نوشتاری (مانند انشا)، توانایی خلق آثاری در سبک‌های مختلف مانند نامه نگاری را دارد.

در ادامه آنچه می‌خوانید قسمتی از  نوشته ادبی هستی شورینی در پویش برسد به  دست رزمندگان لانچرمی‌باشد؛ با انگشتانی که در آن گرما و امنیت خانه جاریست مینویسم تا برسد به انگشتانی که ناچار گرم ماندند، در سرمای جنگ؛ برای پدری که دخترش را از بیم اغوش مرگ، جوری در آغوش کشید که پیچک دیوار را؛

برای اشک هایی که پدر نگذاشت به گونه ی دخترک برسند، پاکشان کرد و با نوازش هایش چسب زخمی شد بر دل شکسته ی دخترکش؛ عقربه ها به دنبال هم چندثانیه ای دویدند..

پدر همانطور که بند های پوتینش را جوری سفت میکرد که جلاد طناب دار را، با صدایی از سر مهربانی گفت: میام دخترم، زود میام، قراره زود جنگ تموم شه، دیگه اخراشه، یکم صبر کنیم؟ واسه کسی که صبر میکنه همچی به موقع اتفاق میافته.قول میدم مواظب خودم باشم…

دخترک همانطور که سرش را تکان میداد زیر لب گفت: اهوممم.ممنونم. اما قلبش برای پدر هنوز بیتاب میکوبید .اما برای ایرانش بیشتر….

انتهای پیام/

 
 

🚨 خبر جنجالی اخیر 💬 پربحث‌ترین خبر اخیر

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.