به گزارش خبرگزاری تسنیم از تبریز، عقربههای ساعت هنوز به هشت صبح نرسیدهاند، اما خیابانهای منتهی به محله سرخاب و صحن و سرای امامزاده سید حمزه (ع) تبریز، حکایت از یک واقعه عظیم دارد. امروز جمعه است؛ اما نه یک جمعه معمولی. اولین جمعه از ماه محرم، روزی که به نام کوچکترین سرباز دشت کربلا، حضرت بابالحوائج، علیاصغر (ع) گره خورده است.
هوا کمی خنک است، اما حرارتی از جنس عشق و ارادت در فضای شهر موج میزند. سیل جمعیت، پیاده و سواره، به سمت صحن امامزاده روانه است. از پیرغلامانی که عصازنان مسیر را طی میکنند تا مادرانی که با چادر مشکی و نوزادانی در آغوش، قدم تند کردهاند تا مبادا از خیل عظیم عاشقان جا بمانند.
سربند «یا علی اصغر (ع)» بر پیشانی شیرخوارها
وارد حیاط امامزاده که میشوم، واژه غلغله برای توصیف آنچه میبینم، بسیار کوچک و ناچیز است. جای سوزن انداختن نیست. صحنها، رواقها، شبستانها و حتی کوچههای اطراف امامزاده مملو از جمعیتی است که به عشق سیدالشهدا (ع) گرد هم آمدهاند. اما قهرمانان اصلی این میدان، نه بزرگسالان، که طفلان و شیرخوارگانی هستند که با لباسهای سبز رنگ و سربندهای سرخ و مشکی «یا حسین (ع)»، «یا علی اصغر (ع)» و «یا صاحب الزمان (عج)» در آغوش مادرانشان آرام گرفتهاند یا با چشمانی معصوم و کنجکاو به اطراف مینگرند.
صدای تلاوت قرآن که در صحن میپیچد، ولولهی جمعیت کمی آرام میگیرد. شعاعهای آفتاب از میان شیشههای رنگی و آینهکاریهای سقف امامزاده سید حمزه (ع) بر روی صورتهای کوچک و معصوم نوزادان میتابد. مجری برنامه با صدایی بغضآلود، به مادران خوشآمد میگوید و از عظمت این روز سخن به میان میآورد. به چهره مادران که نگاه میکنم، همه در هالهای از اشک و دعا فرو رفتهاند. برخی نوزادان خوابند و برخی دیگر با بیقراریهای کودکانهشان، ناخودآگاه روضه عطش را تداعی میکنند.
صدای مداح که بلند میشود، دیگر کسی جلودار بغضهای فروخورده نیست. نوای حزنانگیز و اصیل آذری در فضا میپیچد:
«علی لای لای، بالام لای لای…»
لالایی مشترک مادران
این فقط یک مرثیه نیست؛ این لالایی مشترک تمام مادرانی است که امروز به یاد رباب (س) آمدهاند تا با او همدردی کنند. مادری را میبینم که طفل ششماههاش را روی دست بلند کرده، اشک پهنای صورتش را پوشانده و با صدای بلند همراه با مداح زار میزند. طفل با تعجب به صورت خیس مادر نگاه میکند و دستان کوچکش را به سمت مقنعه او میبرد. اینجا، هر گوشه یک روضه مجسم است.
برای درک بهتر این اقیانوس احساس، به میان جمعیت میروم. پیدا کردن راهی برای عبور از میان مادران نشسته بر فرشهای صحن دشوار است. در گوشهای از رواق، مادری جوان را میبینم که نوزادی بسیار کوچک را با وسواسی خاص در آغوش فشرده و بیصدا اشک میریزد. نامش زهرا است. وقتی از او درباره حس و حالش میپرسم، بغضش میترکد.
زهرا میگوید: هشت سال تمام آرزوی داشتن یک فرزند را داشتم. مطب تمام دکترهای شهر را گشتم. هر بار ناامیدتر از قبل برمیگشتم. تا اینکه سال گذشته، روز همایش شیرخوارگان، همین جا در حیاط امامزاده ایستادم. دلم شکسته بود. رو کردم به گنبد و گفتم یا حضرت علیاصغر، تو بابالحوائجی، دستهایت کوچک است اما گرههای بزرگ را باز میکنی. نذر کردم اگر سال بعد فرزندی در آغوشم باشد، تا هفت سالگی روزهای شیرخوارگان لباس سبز سقایی تنش کنم و غلام درگاهت باشد.
او در حالی که به صورت غرق در خواب نوزادش نگاه میکند، ادامه میدهد: امروز آمدهام دینم را ادا کنم. وقتی به یاد دل رباب میافتم که با دستهای خالی به خیمه برگشت، جگرم آتش میگیرد. ما بچههایمان را با یک سرفه کوچک به هزار دکتر میبریم، نمیدانم رباب چگونه گلوی شکافته علیاصغر را دید و زنده ماند … .
شیرخوارگان نذر امام حسین(ع) شدند
کمی آنطرفتر، زنی میانسال با چهرهای مهربان و آفتابسوخته نشسته است. نوهاش را در آغوش دارد. نامش خدیجه است و با لهجه شیرین آذری صحبت میکند. او میگوید: قادان آلیم (دردت به جانم)، این بچهها سربازان علیاصغرند. ما نسل در نسل بچههایمان را با تربت کربلا و اشک بر اهلبیت بزرگ کردهایم. امروز دخترم حالش خوب نبود، من نوهام را آوردم. آوردهایم تا بگوییم یا امام زمان (عج)، اگر در کربلا نبودیم تا علیاصغر را یاری کنیم، امروز این بچهها را آوردهایم تا سربازان تو باشند.
مراسم به اوج خود نزدیک میشود. آفتاب بالاتر آمده و گرمای هوا بیشتر شده است. بیقراری و گریه چند نوزاد، سکوت نسبی صحن را میشکند. همین گریههای معصومانه، بهانهای میشود تا روضهخوان، گریز بزند به خیمههای عطشان کربلا. صدای ناله و شیون صحن امامزاده را برمیدارد. «یا بابالحوائج» گفتنهای مادران، با صدای گریه کودکان در هم میآمیزد.
مداح از مادران میخواهد نوزادانشان را روی دست بلند کنند. هزاران قنداق سبز و سفید به سوی آسمان بلند میشود. تصویری شگرف و تکاندهنده خلق شده است. گویی گهوارههایی به وسعت تاریخ در این صحن در نوسانند. حالا وقت قرائت نذرنامه است.
صدای هماهنگ هزاران مادر در فضای امامزاده طنینانداز میشود:
«یا صاحب الزمان (عج)! فرزندم را نذر یاری قیام تو میکنم. او را برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن. یا مسیح حسین، یا علیاصغر (ع)…»
دستهای لرزان مادران، قطرات اشکی که از چانهها میچکد و نگاههای معصومانه کودکانی که شاید هنوز معنای این کلمات را نمیدانند، اما روحشان با این عهد آسمانی گره میخورد، فضایی ملکوتی آفریده است.
در حاشیه مراسم و بیرون از درهای اصلی شبستان که مختص بانوان است، جمعیتی از پدران ایستادهاند. برخی دست به سینه به دیوار تکیه داده و چشم به زمین دوختهاند و زیر لب زیارت عاشورا میخوانند.
پدری جوان که یک شیشه شیر کوچک در دست دارد، توجه مرا جلب میکند. نامش علی است. میگوید: همسرم داخل است. پسرمان تازه سه ماهش شده. راستش را بخواهید، تا پدر نشوید نمیفهمید روضه علیاصغر یعنی چه. قبلاً فقط میشنیدم و گریه میکردم، اما از وقتی پسرم به دنیا آمده، حتی نمیتوانم یک لحظه تصور کنم که او تشنه باشد، چه برسد به اینکه…
بغض اجازه نمیدهد حرفش را تمام کند. شیشه شیر را در دستش میفشارد و رو به گنبد امامزاده زمزمه میکند: صلی الله علیک یا اباعبدالله.
اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ…
نزدیک اذان ظهر است. مراسم با دعای فرج به پایان میرسد: «اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ…» همه دستها رو به آسمان است. مادران در حالی که اشکهایشان را با گوشه چادر پاک میکنند، نوزادان به خواب رفتهشان را در آغوش میفشرند و کمکم آماده خروج از صحن میشوند.
جمعیت به آرامی از دربهای امامزاده سید حمزه (ع) خارج میشود. خیابانهای سرخاب دوباره رنگ سبز و سربندهای سرخ به خود میگیرد. به چهره مادران که نگاه میکنم، چشمها سرخ و متورم است، اما آرامشی عجیب در نگاهشان موج میزند؛ آرامشی از جنس سبکبالی و ادای دین. آنها امروز فقط در یک مراسم عزاداری شرکت نکردند؛ بلکه میثاقی نسلبهنسل را که ریشه در خاکستر خیمههای کربلا دارد، تجدید کردند.
از امامزاده دور میشوم، اما هنوز صدای نوحهخوان در گوشم میپیچد. «علی لای لای» دیگر فقط یک مرثیه برای خواباندن طفلی تشنه نیست؛ این نوا، لالایی بیداری است. لالایی برای تربیت نسلی که قرار است پرچمدار حق و حقیقت باشند و در رکاب مهدی فاطمه (س) شمشیر بزنند.
تبریز امروز، در سوگ کوچکترین سردار کربلا، بزرگترین حماسه حضور و ارادت را رقم زد. صحنهها ثبت شدند، اشکها چکیدند و این کودکان، با مهر «غلامی علیاصغر» به خانهها بازگشتند تا روزی، مردان و زنان بزرگ این سرزمین باشند.
انتهای پیام/
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0