به گزارش خبرگزاری تسنیم از اراک، در حالی که جامعه با موج فزایندهای از آسیبهای اجتماعی از جمله اعتیاد، خشونت خانوادگی، طلاق و بزهکاری نوجوانان مواجه است، تحلیل و بررسی دقیق پروندههای مربوط به این آسیبها، بهعنوان یک راهبرد مؤثر در پیشگیری از وقوع جرایم مشابه در آینده مورد توجه کارشناسان و مسئولان قرار گرفته است.
بهگفته متخصصان و کارشناسان، هر پرونده اجتماعی در دل خود مجموعهای از عوامل و شرایط زمینهساز وقوع جرم یا انحراف اجتماعی را دارد که در صورت استخراج دقیق این دادهها، میتوان الگوهای رفتاری پرخطر را شناسایی و از تکرار آنها جلوگیری کرد.
“باید از هر پرونده یک درس گرفت…”، این جملهای است که بارها از زبان قاضیان و مددکاران شنیده میشود چراکه بررسی روند زندگی فرد خاطی یا آسیبدیده، شناخت نقاط ضعف ساختارهای حمایتی و نقش محیطهای اجتماعی در تشدید بحرانها، از جمله نکاتی است که میتواند به بهبود سیاستگذاریهای اجتماعی کمک کند، از سوی دیگر، بهرهگیری از این پروندهها در برنامههای آموزشی و رسانهای نیز میتواند به آگاهسازی عمومی، اصلاح نگرشها و تقویت فرهنگ پیشگیری میان مردم بینجامد.
این درحالی است که، باید تأکید کرد که آسیبهای اجتماعی، تنها یک رخداد فردی یا خانوادگی نیستند، بلکه زنگ هشداری برای جامعه و مسئولاناند تا پیش از آنکه این آسیبها به بحرانهای امنیتی تبدیل شوند، برای آن چارهای بیندیشند.در این راستا، خبرگزاری تسنیم استان مرکزی در پروندهای ادامهدار و مستمر با عنوان «پرده آخر؛ آن سوی آئینه، جز من نبود» ضمن روایت داستانگونه از پروندههای واقعی در حوزه آسیبهای اجتماعی و بزهکاری اجتماعی، در گفتوگو با کارشناسان و مسئولان ابعاد مختلف و راهکارهای عبور از بحرانهای اجتماعی و این آسیبها را بررسی میکند که یکی از این پروندهها در زیر میآید:
ازدواج اجباری، خشونت روانی و خیانت؛ مثلث سقوط یک زن در بحران عاطفی
محبوبه در خانواده ای به دنیا آمد که عدد، ارزش آدم ها را تعیین می کرد. هشت خواهر و دو برادر؛ پدر و مادری که هر خواستگاری را نه یک انتخاب، که یک فرصت برای خلاص شدن از شر نانی اضافه می دیدند. محبوبه در این میدان مسابقه بزرگ شد، بی آنکه بداند عشق چیست. وقتی پای خواستگارِ ده سال بزرگتر به میان آمد، جوابش از قبل مشخص بود. بلهای که نه از دل، که از ترس حرف مردم و سنت های پوسیده از گلویش بیرون آمد.
ده سال پیش، با همان لبخند مصنوعی که از کودکی تمرین کرده بود، پای سفره عقد نشست. دو سال اول شبیه رویا بود. اما رویاها در خانه های فقیر زیاد دوام نمی آورند. فشار مالی مثل موریانه به جان رابطه شان افتاد. آنها مغازهای اجاره کردند تا شاید زندگیشان را سرپا نگه دارند، اما غافل از اینکه پایه های اعتماد را همان جا از دست می دهند.
کمکم شوهرش، شهاب، عوض شد. شک، خسیسی، بددهنی و بدبینی، مثل علف هرز در باغچه زندگی مشترکشان پیچید. هر روز صبح که به مغازه میرفتند، محبوبه نه بوی نان تازه، که بوی بازجویی را استشمام میکرد. “با چه کسی بودی؟ چرا این جنس را این قیمت فروختی؟ پولش کجاست؟ چرا به این مشتری نگاه کردی؟” و… این ترجیع بند هرروزه زندگی اش شده بود. شهاب که باید تکیه گاهش می بود، تبدیل به زندان بانی شده بود که کلید سلول عاطفی اش را گم کرده بود.
در این برهوت بی توجهی، محبوبه دختری 9 ساله به نام «نرگس» داشت که تشنه محبت بود و پدرش او را هم نمیدید. در این میان، دوستی به نام سارا بود که ظاهری دلسوز داشت. او زخم های محبوبه را میشست، اما به جای مرهم، نمک میپاشید. روزی سارا نسخه ای پیچاند: “حالا که شوهرت اینطوری است، خودت را دریاب؛ یک نفر را میشناسم که میتواند آرامت سازد”.
و اینگونه «علیرضا» وارد زندگی محبوبه شد. ابتدا یک صدا بود پشت تلفن. صدایی گرم که بر خلاف شهاب، پر از تأیید و توجه بود. سه ماه صحبت تلفنی، مثل چشمه ای در کویر خشک زندگی اش جاری شد. اما خیلی زود فهمید که این چشمه، سرابی بیش نبوده است. فهمید سارا پیش از او با علیرضا بوده و هدف، تخریب آبرویش است. اما وقتی خواست عقب بکشد، دیگر دیر شده بود. علیرضا که چنگالش بسته شده بود، با تهدید آبرو، او را به گوشت قربانی تبدیل کرد.
اما این رابطه تهدیدآمیز، مثل تار عنکبوت، ریشه های چسبناکی داشت. محبوبه ماندن در این رابطه ممنوعه را برای خودش توجیه میکرد. او دیگر آن دختر سربه زیر نبود؛ زنی بود که در دادگاه درون خود، خودش را محکوم و تبرئه میکرد.
علیرضا برای نرگس اسباب بازی میخرید، نرگس دیگر بابا شهاب را نمیخواست، چون این بابا او را روی شانههایش میگذاشت. محبوبه با خودش زمزمه میکرد: “شاید علیرضا راه نجات است. طلاق میگیرم، با او ازدواج میکنم.” دیگر فرق عشق و گروگانگیری عاطفی را متوجه نمیشد.
دیروز اما، چرخ گردون از چرخیدن ایستاد. وقتی کنار علیرضا در ماشین نشسته بود و باد لای موهایش میپیچید، ناگهان نور آبی-قرمز 110 مثل قیچی، پرده این رابطه پنهان را درید. حالا هر دو روی صندلی سرد کلانتری نشسته اند.
محبوبه به دیوار روبه رو خیره شده و فکر میکند که زندانی بودن پشت میله های کلانتری، با زندانی بودن در خانه شهاب چه فرقی دارد؟ او حالا در آستانه از دست دادن همه چیز است، درحالیکه از اول هم چیزی برای از دست دادن نداشت. قفسی عوض کرده بود، نه بیشتر.
از «دلیلتراشی» تا «مسیحای تاریک»؛ آسیبشناسی روانی پرونده محبوبه
رهنگ علی صفدر حبیبی، رئیس مرکز مشاوره آرامش فرماندهی انتظامی استان مرکزی در گفتوگو با خبرنگار تسنیم درخصوص عوامل و ابعاد این موضوع و حادثه گفت: داستان محبوبه، یک تراژدی چندلایه در روانشناسی روابط است که در آن مفاهیم «وابستگی متقابل ناسالم»، «طرحواره فداکاری» و «چرخه معیوب طرد و تایید طلبی» به وضوح دیده میشود.
وی افزود: موضوع نخست ریشه در کودکی و طرحواره اطاعت و ایثار است یعنی محبوبه در خانوادهای بزرگ شد که ارزش ذاتی او به عنوان یک انسان نادیده گرفته شده بود. در این خانواده های پرجمعیت سنتی، دختران معمولاً با این باور ناخودآگاه بزرگ میشوند که «خواسته ها و احساسات من اهمیتی ندارد و من باید خودم را فدای آسایش و تصمیمات دیگران کنم.»
حبیبی ادامه داد: محبوبه مجبور به ازدواج شد. این «اجبار» نه تنها حق انتخاب، که عزت نفس او را نابود کرد. ازدواج سنتی او از ابتدا بر پایه نقش پذیری و وظیفه استوار بود، نه عشق. این زخم باعث شد در بزرگسالی در برابر هر نوع رفتار بد از سوی شوهرش (شهاب) مقاومت نکند، چون از کودکی آموخته بود که “باید ساخت و سوخت.”
رئیس مرکز مشاوره آرامش فرماندهی انتظامی استان مرکزی اضافه کرد: بخش دومرا باید از قربانی به بازیگر اما همچنان در قفس دانست و نکته بسیار مهم و تراژیک این داستان، توجیهات محبوبه برای ادامه رابطه با علیرضا است. محبوبه میگوید “رفتارهای بد شوهرم من را مجبور به انجام کارهای غیراخلاقی کرد”.
وی عنوان کرد: در روانشناسی، این یک مکانیسم دفاعی کلاسیک به نام «دلیل تراشی» است. محبوبه برای فرار از عذاب وجدان خیانت، منبع کنترل زندگی اش را کاملاً بیرونی میبیند. او نمیگوید «من اشتباه کردم»، بلکه میگوید «او مرا مجبور کرد.» این همان زندانی ذهنی است که از کودکی در آن گرفتار شده است. نکته جالب اینکه علیرضا که ابتدا یک پناهگاه بود، خیلی زود با «تهدید» او را مجبور به ماندن کرد. یعنی محبوبه از سلطه و اجبار شوهرش (شهاب) فرار کرد و مستقیم به آغوش اجبار و تهدید مردی دیگر (علیرضا) پناه برد. او صرفاً زندان بانش را عوض کرده است.
حبیبی با اشاره به سندروم «مسیحای تاریک» و رشوه عاطفی به کودک به عنوان مسئله سوم اظهار کرد: علیرضا با خریدن وسایل برای نرگس و جلب محبت او، از یک تاکتیک روانی بسیار مخرب استفاده کرده است. او نه از سر عشق، که برای بی سلاح کردن محبوبه و شریک سازی عاطفی کودک، این کار را کرد.
وی ادامه داد: وقتی دختری نه ساله که تشنه محبت پدرش است، این توجه را از غریبه ای میگیرد که مادرش پنهانی با اوست، یک «ائتلاف پنهان خانوادگی» شکل میگیرد. این کار علیرضا، نقاب سنگینی بر چهره معشوقه اش زد و محبوبه را در توجیه کارش مصمم تر کرد: «ببین دخترم چقدر خوشحاله، پس کارم درسته.»
رئیس مرکز مشاوره آرامش فرماندهی انتظامی استان مرکزیبا اشاره به بحران در کلانتری: نقطه فروپاشی یا نجات اظهار کرد: اتفاقی که افتاده (دستگیری توسط گشت امنیت اخلاقی) برای فردی که در این چرخه گرفتار است، میتواند دو وجه داشته باشد: یک فاجعه یا یک تلنگر درمانی. روان محبوبه اکنون در وضعیت «پرانگیختگی هیجانی» قرار دارد.
حبیبی افزود: اگر در این نقطه حساس، به جای قضاوت و طرد، تحت مشاوره خانواده و رواندرمانی فردی قرار بگیرد، میتواند برای اولین بار الگوهای معیوب زندگیاش را بشکند. در غیر این صورت، او این اتفاق را اینگونه تفسیر میکند که «من ذاتاً آدم بدی هستم و مستحق بدبختی» و این چرخه خودتخریبی در نسل بعد (نرگس) نیز تکرار خواهد شد.
حبیبی خاطرنشان کرد: شهاب به عنوان همسر نیاز به درمان و «کسب مهارت های زندگی» دارد و محبوبه نیاز فوری به «طرحواره درمانی» برای شکستن چرخه اطاعت و وابستگی. این خانواده پیش از آنکه یک واحد از هم پاشیده باشد، یک واحد زخمی است که اعضایش با نا آگاهی به یکدیگر آسیب میزنند.
گزارش از مبین جلیلی
انتهای پیام/711/
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0