به گزارش خبرگزاری تسنیم از بیرجند،|منصور نایبی خبرنگار و فعال رسانه| سهشنبه 16 تیرماه بود؛ خیابان محلاتی مقابل ادارهکل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان جنوبی در بیرجند، هنوز آفتاب کاملاً از نفس نیفتاده بود که حرکت آغاز شد؛ سفری خبری اما نه شبیه هیچ مأموریت دیگری، این بار مقصد فقط مشهد نبود؛ مقصد، خیابانی بود که قرار بود میلیونها دل داغدار در آن به هم برسند.
از همان آغاز راه، حالوهوای مسیر متفاوت بود، جاده فقط مسیر عبور خودروها نبود؛ راهی شده بود برای عبور بغضها، دعاها و چشمهایی که انگار از ساعتها قبل گریسته بودند، در طول مسیر، موکبهای متعدد یکی پس از دیگری دیده میشدند؛ موکبهایی برای پذیرایی، استراحت و دلگرمی مسافرانی که از شهرها و استانهای مختلف، خود را به سمت مشهد میرساندند.
این مسیر، مسیر خراسان جنوبی تنها نبود بلکه راهی بود که استانهای همجوار نیز از آن میگذشتند؛ مردمانی از لهجهها، قومیتها و فرهنگهای گوناگون اما با یک مقصد مشترک. هر موکب، روایتی داشت؛ یکی چای میداد، دیگری آب خنک، آنسو مادری با دستهای لرزان خرما تعارف میکرد و کمی آنطرفتر جوانانی بیوقفه مسیر زائران را راهنمایی میکردند.
چهارشنبه 17 تیرماه، مشهد شلوغتر شده بود، شهر نفس دیگری داشت؛ انگار همه خیابانها به سمت یک نقطه میرفتند و از هر طرف که نگاه میکردی، جمعیت بود و پرچم؛ پرچمهای سهرنگ ایران، پرچمهای سرخ، دستهایی که بالا میرفت، لبهایی که ذکر میگفت و چشمهایی که منتظر بودند.
روز پنجشنبه 18 تیرماه ساعت حدود 14، موعد تشییع فرا رسید، خیابان امام رضا(ع) مشهد دیگر خیابان نبود؛ دریایی از انسان بود، جمعیتی میلیونی ساعتها ایستاده بود؛ زیر آفتاب، در ازدحام، با خستگی اما بیقرار. کسی از قومیت و زبان دیگری نمیپرسید، در آن لحظه تفاوتها رنگ باخته بود و همه آمده بودند تا در وداعی سنگین، سهمی از آخرین بدرقه داشته باشند.
هرچه خودروی حامل پیکر مطهر رهبر شهید نزدیکتر میشد، موج جمعیت بیقرارتر میشد. صداها بلندتر، دستها لرزانتر و اشکها بیاختیارتر میشد. برخی آرام گریه میکردند، برخی نام شهید را صدا میزدند و برخی فقط نگاه میکردند؛ نگاهی پر از دلتنگی، ناباوری و اندوه.
در میان آن ازدحام بیسابقه، لحظههایی بود که خبرنگار بودن فراموش میشد؛ قلم، دوربین و مأموریت خبری در برابر عظمت آن صحنه کوچک میشد. آدم میماند با خودش، با بغضی که راه گلو را میبست و با مردمی که ساعتها آمده بودند تا فقط یک لحظه نزدیکتر باشند؛ یک نگاه، یک سلام، یک خداحافظی.
ازدحام جمعیت آنقدر گسترده شد که ادامه مسیر اصلی برای خودروی حامل پیکر دشوار شد. مسیر تغییر کرد و در نهایت پیکر شهید با بالگرد به سمت حرم مطهر امام رضا(ع) منتقل شد تا نماز و ادامه مراسم در جوار بارگاه رضوی برگزار شود؛ جایی که مشهد، همه اندوه خود را به آستان امام مهربانیها برد.
ساعتها گذشت و شب از نیمه عبور کرد، اما مردم هنوز نرفته بودند. داغ، زمان نمیشناخت. سرانجام حوالی ساعت یک و 20 دقیقه بامداد، پیکر رهبر شهید به همراه خانواده ایشان به خاک سپرده شد؛ اما آنچه در دل مردم ماند، خاک نشد. دلتنگی ماند، بغض ماند و خاطره خیابانی که در آن میلیونها نفر، وداعی تاریخی را رقم زدند.
برای ما که از خراسان جنوبی آمده بودیم، این سفر فقط مأموریت خبری نبود، از سهشنبهای که از مقابل ادارهکل ارشاد در بیرجند راه افتادیم تا جمعه صبح که مسیر بازگشت را آغاز کردیم، هر لحظه این سفر تبدیل به بخشی از یک روایت ماندگار شد، روایتی از جادههایی که با موکبها زنده بودند، از مردمی که بیوقفه خدمت میکردند، از شهری که زیر بار جمعیت میلیونی ایستاد و از خیابانی که در حافظه مردم ثبت شد.
صبح جمعه مأموریت خبری ما به پایان رسید و مسیر بازگشت به بیرجند آغاز شد؛ اما انگار بخشی از دل، همانجا در مشهد ماند؛ در خیابان امام رضا(ع)، میان پرچمها، اشکها، صداها و مردمی که آمده بودند تا آخرین سلام را بدرقه کنند.
در بازگشت، بارها تصاویر آن روز از برابر چشمم گذشت؛ پرچمهای سرخ و سهرنگ ایران، اشکهای بیاختیار مردم، کودکانی که معنای کامل حادثه را شاید نمیدانستند اما در آغوش خانوادههایشان بخشی از آن وداع شده بودند، سالمندانی که با تمام سختی مسیر آمده بودند، جوانانی که جمعیت را راهنمایی میکردند و خیابان امام رضا(ع) که برای ساعتها به قلب تپنده یک اندوه بزرگ تبدیل شده بود.
گاهی خبرنگار برای ثبت یک واقعه میرود، اما خودش نیز بخشی از آن واقعه میشود، این سفر از همان دست مأموریتها بود؛ مأموریتی که با خبر آغاز شد، با اشک ادامه یافت و با دلتنگی به پایان رسید. ما برگشتیم، گزارشها نوشته شد، عکسها منتشر شد و مأموریت خبری تمام شد؛ اما آنچه در دل ماند، فراتر از یک گزارش بود.
مشهد در آن روز، شاهد وداعی میلیونی بود؛ وداعی که در آن مردم از هر نژاد، قوم، فرهنگ و زبان آمده بودند تا کنار هم بایستند و آخرین سلام خود را نثار کنند. خیابان امام رضا(ع) آن روز فقط مسیر تشییع یک بزرگمرد نبود؛ دفتر خاطرات مردمی شد که ساعتها ایستادند، گریستند، دعا کردند و با دلی شکسته بازگشتند.
و حالا بعد از پایان آن مأموریت، هر بار نام مشهد و خیابان امام رضا(ع) بیاید، تصویر آن جمعیت میلیونی پیش چشمم زنده خواهد شد؛ مردمی که در گرمای تیرماه، زیر آفتاب، در ازدحام و خستگی، آمده بودند تا بگویند دلتنگاند؛ آمده بودند تا بدرقه کنند؛ آمده بودند تا در تاریخ، شاهد یک وداع بزرگ باشند.
انتهای پیام/256
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0