روایت تسنیم از حضور میلیونی مردم در تشییع رهبر شهید/اینجا زمان ایستاد

اشک‌هایی که بی‌اختیار جاری می‌شد و دست‌هایی که به نشانه وداع بالا رفته بود صحنه‌ای از یک پیوند عمیق عاطفی شد.

کد خبر : 36078
تاریخ انتشار : دوشنبه 6 جولای 2026 - 9:17
روایت تسنیم از حضور میلیونی مردم در تشییع رهبر شهید/اینجا زمان ایستاد
استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از کردستان، در هوای سنگین و پرالتهاب تهران، از نخستین ساعات صبح، موج جمعیت از خیابان‌های منتهی به مصلی روان شد؛ موجی که پایان نداشت و هر لحظه بر وسعت آن افزوده می‌شد. پرچم‌های سیاه در باد می‌لرزیدند و صدای صلوات و نوحه، فضای پایتخت را در خود گرفته بود؛ گویی شهر، در یک سوگ سراسری نفس می‌کشید و با هر گام مردم، تاریخ ورق تازه‌ای می‌خورد.

میدان‌های اطراف مصلی، دیگر ظرفیت ایستادن نداشتند. سیل عزاداران از نقاط مختلف کشور خود را به تهران رسانده بودند؛ چهره‌هایی خسته از راه اما استوار در باور، که در سکوت یا زمزمه‌های کوتاه، نام و یاد «رهبر شهید انقلاب اسلامی» را تکرار می‌کردند. در میان جمعیت، جوانی با چشمانی اشک‌آلود می‌گفت: «از شب گذشته راه افتادیم، فقط برای اینکه امروز اینجا باشیم… نمی‌شد نیاییم.» کمی آن‌طرف‌تر، مردی میانسال با صدایی گرفته تأکید می‌کرد: «او فقط یک رهبر نبود؛ یک مسیر بود برای ما.»

همزمان با نزدیک شدن پیکر مطهر، فضا رنگ و بویی متفاوت گرفت؛ فریادهای پراکنده، اشک‌هایی که بی‌اختیار جاری می‌شد، و دست‌هایی که به نشانه وداع بالا رفته بود، نشان می‌داد این مراسم صرفاً یک آیین تشییع نیست، بلکه صحنه‌ای از یک پیوند عمیق عاطفی و اجتماعی است که سال‌ها شکل گرفته و اکنون در نقطه اوج خود قرار دارد. هر نگاه، به سمت مسیر ورود پیکر دوخته شده بود؛ مسیری که برای بسیاری، معنای پایان یک دوران و آغاز فصل تازه‌ای از خاطره و باور را تداعی می‌کرد.

در کف میدان، روایت‌ها یکی پس از دیگری تکرار می‌شد. یک دانشجو که از شهر دیگری آمده بود، می‌گفت: «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین جمعیتی را یک‌جا ببینم… اینجا فقط جمع نیست، یک ملت است.» پیرمردی با چفیه‌ای بر گردن و دستانی لرزان، آرام زیر لب زمزمه می‌کرد: «او رفت، اما راهش نه… ما ادامه می‌دهیم.»

تهران امروز، تنها میزبان یک تشییع نبود؛ شاهد صحنه‌ای بود که در آن مرزهای سنی، طبقاتی و جغرافیایی رنگ باخته بود. از نوجوانان و جوانانی که پرچم به دست در صفوف ایستاده بودند تا خانواده‌هایی که کودکانشان را در آغوش گرفته بودند، همه و همه در یک قاب واحد جمع شده بودند. جمعیتی که از هر سو به سمت مصلی سرازیر بود، تصویری کم‌نظیر از هم‌صدایی یک ملت را رقم زده بود.

کف میدان، دیگر جایی برای تردید یا فاصله نبود؛ تنها یک حس مشترک جریان داشت: حضور. حضوری که در اشک‌ها، در سکوت‌ها و در فریادهای کوتاه اما پرمعنا خلاصه می‌شد. خبرنگار در میان این سیل انسانی، صحنه‌ای را ثبت می‌کرد که فراتر از یک مراسم رسمی بود؛ روایتی از یک وداع میلیونی که در آن همه آمده بودند؛ از پیر و جوان، از شهر و روستا، از هر قشر و هر نگاه، در یک نقطه مشترک به نام «حضور در آخرین بدرقه».

جمعیت همچنان از خیابان‌های اطراف به سمت مصلی در حرکت بود؛ موجی که نه با فاصله کم می‌شد و نه با گذر زمان فروکش می‌کرد. از فراز برخی ساختمان‌های اطراف، تنها سیاهی جمعیت دیده می‌شد که تا افق امتداد داشت. صدای واحد «صلوات» و شعارهای پراکنده، مانند ریتمی منظم، فضای میدان را در بر گرفته بود و لحظه‌ای قطع نمی‌شد.

در میان این ازدحام، گروه‌های مختلفی از شهرهای دور و نزدیک دیده می‌شدند و چهره‌هایی که هنوز آثار راه بر آن‌ها بود، اما بی‌وقفه خود را به صفوف جمعیت می‌رساندند. یک جوان از استان دیگر می‌گفت: «راه طولانی بود، اما ارزشش را داشت… اینجا بودن خودش یک وظیفه بود.»

در گوشه‌ای دیگر، جمعی از زنان کنار هم ایستاده بودند؛ مادرانی که کودکانشان را در آغوش گرفته و با نگاه‌هایی خیره به سمت مسیر اصلی دوخته بودند. یکی از آن‌ها آرام گفت: «می‌خواهم بچه‌ام هم این لحظه را ببیند… این روزها فراموش نمی‌شود.» این جمله کوتاه، در میان هیاهوی جمعیت، بار معنایی سنگینی داشت.

با نزدیک شدن لحظه‌های اصلی مراسم، فضای میدان حالتی میان سکوت و التهاب پیدا کرد. دیگر کمتر کسی صحبت می‌کرد؛ نگاه‌ها بیشتر از زبان‌ها حرف می‌زدند. دست‌ها بالا رفته بود و اشک‌ها بدون وقفه جاری بود. گویی همه در یک انتظار مشترک، زمان را به تعلیق درآورده بودند. حاضران بر قاتل رهبر شهید انقلاب لعنت می‌فرستادند و می‌گفتند ما پیکر رهبر شهید انقلاب را به آسمان می‌سپاریم و امروز برای خونخواهی حضور پیدا کرده‌ایم.

خبرنگار در میان ازدحام جمعیت از صحنه‌ای روایت می‌کرد که کمتر در تاریخ شهری چنین وسعتی به خود دیده است؛ جمعیتی که نه با فراخوان، بلکه با احساس و باور خود آمده بود. این حضور، تنها یک تجمع نبود، بلکه نمایش یک پیوند عمیق میان یک رهبر و مردمی بود که خود را بخشی از مسیر او می‌دانستند.

در بخش‌های مختلف محل ازدحام مردمی، شعارها گاه اوج می‌گرفت و گاه به زمزمه تبدیل می‌شد. «لبیک یا…» در میان امواج جمعیت گم و دوباره پیدا می‌شد. این تکرار، به نوعی زبان مشترک میان همه حاضران تبدیل شده بود؛ زبانی که نیاز به توضیح نداشت.

برخی از جوانان روی دوش یکدیگر رفته بودند تا بهتر صحنه را ببینند. پرچم‌ها در هوا تکان می‌خورد و نور آفتاب از میان آن‌ها عبور می‌کرد. این تصویر، ترکیبی از شور، اندوه و همبستگی را در یک قاب واحد به نمایش می‌گذاشت؛ قابی که به سختی می‌شد از آن چشم برداشت.

در میان این موج انسانی، سکوت‌های ناگهانی گاه تأثیرگذارتر از فریادها بود. لحظاتی که جمعیت بدون هیچ صدایی فقط نگاه می‌کرد؛ نگاهی که سنگین‌تر از هر کلامی بود. این سکوت‌ها، بخش مهمی از روایت میدان را شکل می‌دادند.

آنچه در این روز از تهران به تصویر درآمد، تنها یک مراسم نبود؛ روایتی بود از حضور میلیونی مردمی که از هر سن، طبقه و جایگاه اجتماعی آمده بودند. شهری که در آن لحظه، به یک نقطه واحد تبدیل شده بود؛ نقطه‌ای به نام «وداع جمعی» و «حضور بی‌واسطه مردم در صحنه تاریخ».

انتهای پیام/481/

 

🚨 خبر جنجالی اخیر 💬 پربحث‌ترین خبر اخیر

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.