خبرگزاری تسنیم-یادداشت–حسن عرفانیان|شاید هیچ مادری گمان نمیکرد خط پایانِ آرزوهای دخترش، لابهلای یک «گلسرِ» خاکی و غرق به خون پنهان شده باشد. صبح که با بوسهی خداحافظی روانهی مدرسهشان میکردند، موشکِ جلادان با زوزهای مرگبار، درست وسط حیاطِ یک دبستان دخترانه در میناب فرود آمد تا دروغِ بزرگِ «جنگِ تمیز» را برای همیشه در خونِ معصومیت ذبح کند.
دهها تنِ نحیف و بیگناه، با همان مقنعههای سفید و خندههایی که برای ابد روی لب ماسید، زیر آوارِ توحش مچاله شدند.
امروز، عیارِ تمدنِ بینقابِ غرب را باید در کفشهای کوچکی دید که دیگر هرگز جفت نمیشوند؛ در ضجههای استخوانسوزِ مادری که با ناخنهای غرقِ خون، خاکِ داغ را چنگ میزند تا شاید تکهای از مقنعهی جگرگوشهاش را بیرون بکشد و در آرزوهایی که پیش از قد کشیدن، در مسلخِ کینهی حرامیان سر بریده شدند.
اینجاست که پردهها میافتد.
حالا کجایید؟ روی سخنم با شماست؛ شما که در تاریکخانههای مجازی، برای ورود این کرکسهای بیشرف فرش قرمز پهن میکردید و با بلاهتی کودکانه میگفتید: «آنها فقط با نظام کار دارند!» بفرمایید، عمو ترامپ، همان منجیِ موطلاییِ توهماتتان سر رسیده است.
وقتی در خیابانهای دودگرفتهی تهران، دختری میان آوار ضجه میزند: «مامان از خونه بیا بیرون…» و رهگذری مبهوت میپرسد: «خونه رو برای چی زد؟!»
تازه عیارِ آن خیانتِ بزکشده عریان میشود. چقدر حقیرانه است که منتظرانِ بمبافکنهای بیگانه، حالا با دستانی یخزده، سراسیمه به دنبال فایل «راهنمای بقا در جنگ» میگردند؛ غافل از اینکه موشکِ کروز هرگز مکث نمیکند تا بپرسد شما لایککنندهی کدام هشتگ بودهاید!
اما در کنجِ همان پناهگاهها آرام بگیرید؛ کسی شما را بیپناه رها نکرده است. باشکوهترین و غریبانهترین تابلوی امروز اینجاست: همان نظامی که پرچمش را در خیابانها سوزاندید و بیمحابا دشمنش را صدا زدید، امروز بالهای اقتدارش را بر سرِ شما سایهبان کرده است.
همان مدافعانی که آماجِ زهرآگینترین طعنههایتان بودند، حالا در دلِ آسمان سینه سپر کردهاند تا آتش به خیمهی شما نیفتد.
این، تجلیِ عریانِ یک حاکمیتِ پدرانه است؛ پدری که حتی وقتی فرزندِ ناخلفش شیشهی خانه را میشکند، باز هم در برابر زوزهی گرگهای متجاوز، تنِ خود را سپرِ بلای او میکند.
موشکهای ما، پیش از آنکه قلبِ پایگاههای دشمن را در هم بکوبند، کینهی کرکسها را در آسمانِ همین شهرها میدرند تا سقفِ خانهی شما نریزد.
پس حالا در التهابِ این نبرد، در خلوتِ وجدانتان مکث کنید؛ آیا حق با آن پیرِ حکیمِ انقلاب نبود که بارها فرمود هدفِ اصلیِ آنها، نه جمهوری اسلامی، که تکهتکه کردنِ اصلِ «ایران» است؟
در سوی دیگرِ میدان، ژنرالهای واشنگتن و تلآویو گمان کردند با شهادتِ دخترانِ ما، بذر وحشت میکارند.
اما اینجا ایران است؛ جغرافیای جنونِ مقدس و حماسه.
قطرههای خونِ فرشتگانِ میناب، پیش از آنکه به زمین برسد، در سیلوهای زیرزمینی به غرشِ بالستیکها بدل شد. دلاورانِ ما معطلِ هیچ اخم و لبخندِ دیپلماتیکی نماندند؛ خشمِ فروخوردهی یک ملت در کسری از ثانیه به آتشفشانی از آهن و آتش بدل شد تا گنبدهای پوشالیِ مستکبران را بر سرشان آوار کند.
ببینید که چگونه از تلآویو و حیفا تا ابوظبی و منامه، زیر ضربِ میراثِ حاجیزاده رفته و لانههای عنکبوتیشان در حال سوختن است.
حالا این متجاوزانند که باید در پناهگاه بخزند و با چشمانِ وحشتزده، هنرنماییِ رهبری را تماشا کنند که چون کوه ایستاده و با صلابتی حیدری فرمانِ آتش صادر کرده است. بله؛ ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم…
قسم به مقنعههای سفیدی که در میناب کفن شدند.
قسم به آن «گلسرِ» خاکی و شکسته.
قسم به ضجههای بیگناهِ مادران.
انتقامی خواهیم گرفت که تار و پودِ کارنامه خونریزشان را خاکستر کند.
تاریخ، فاتحانِ این پردهی آخر را میشناسد؛ وقتی با غریوِ یقین فریاد میزنیم:
“…ما در این نبرد عاشورایی میجنگیم و قطعا، قطعا، قطعا پیروز و سربلند خارج میشویم ان شاءالله…”
انتهای پیام/
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0